گفتگو از: 
 نازآفرین هادیان

 لطفا در آغاز کمی از روزهای رشته معماری در سال‌های 1330 ایران، شکل‌گیری انگیزه انتخاب رشته معماری در شما و تحصیلتان در ایتالیا بگویید؟
دکتر فلامکی- سال سی و دو بود که من به دانشگاه رفتم. حدود دو سال و نیم پیش از آن دوران، پیش از بیست و هشت مرداد منحوس یعنی سالی که بسیاری از آرزوها و تلاش‌ها در جریان بود. دانش‌آموزان آن موقع مثل دانش آموزان الان نبودند. برای این‌که تهران این‌قدر بزرگ نبود. چهار پنج‌ مدرسه جدی بیشتر نداشت و دانش‌آموزان همه همه‌دیگر را می‌شناختند. وقتی برای ابراز نظریه‌هایی که عاشقش بودیم به میدان‌ها و خیابان‌ها می‌رفتیم، یک جوری جو شهر و خودمان را می‌شناختیم. این اتفاقاتی بود که افتاد و معلوم است که آدم در همان حین به دانشگاه هم فکر می‌کرد که بعدا برود یک رشته‌ای را بخواند. ولی آن دگرگونی اساس زمینه فکر همه ما جوان‌ها را به هم ریخت و معیار درستی هم شاید نداشتیم یا شاید فقط بعضی‌هایمان داشتیم. اگر هم داشتیم خیلی سماجت می‌کردیم که حتما  مثلا دندانپزشک شویم. ولی یک گیجی بسیار دوست‌داشتنی که بُعد تاریخی هم داشت، همه ما جوانان آن‌ سا‌ل‌ها را یک‌جورایی فراگرفته بود. من از کار‌هایی که شکل آفرینشی داشت خوشم می‌آمد. در کودکی گل‌بازی می‌کردم، اما این گل‌بازی گاهی شکل معمارانه به خود می‌گرفت.

 

 اما همه این‌ها کنار رفت تا آخرین روزهای تابستان سی و دو که من به نقطه‌ای رسیده بودم که باید تصمیم می‌گرفتم بالاخره باید چکار کنم. به زور به دانشکده علوم رفتم و در دانشکده علوم ثبت نام کردم و خوشبختانه قبول نشدم. منتها فرصت داشتم که به دانشکده معماری بروم و خیلی هم عاشقانه رفتم. زیاد هم از آن نمی‌دانستم. برای این‌که هم‌کلاسی‌های من هم آن موقع با این رشته آشنا نبودند. در نهایت در دانشکده ثبت‌ نام و در کنکور شرکت کردم و بالاخره با چند روز تاخیر به دانشکده رفتم. من آن‌جا را دارای فضای دلخواه خودم یافتم و توانستم بهترین نوع رابطه را با کسانی که سنشان از من زیادتر بود، معمار بودند و می‌ساختند، برقرار کنم. من وارد آتلیه‌ای که متعلق به مهندس فروغی و مهندس فرمانفرمایان بود، شدم و بعد از دو ماه به صندق‌دار آتلیه ارتقا پیدا کردم. یعنی تا این حد روابطم با دیگران روشن بود.